اژدهای طلایی

delete3

 

از پشت صفحه مانيتور سنگيني نگاهش را احساس مي كردم. دلم می خواست که می شد با فشار دكمه ديليت او را نیز داخل سطل آشغال كامپيوتر بندازم. اما نه، آن وقت با تعطیلی شركت دوباره دربه دري من شروع می شد و باز از اين شركت به آن شرکت دنبال کار گشتن و فرم های گوناگون استخدامی را پر کردن و تا مدت ها انتظار و بی پولی را تجربه کردن ها آغاز می شد.

همين كار را هم با هزار زحمت توانستم پیدا کنم. روز مصاحبه چه تيپ وقيافه هايي كه نيامده بودند با چه مدارک تحصیلی و تجربه های کاری و البته بعضی ها هم به سفارش دوستان و آشنایان “آقای مهندس” رییس شرکت آمده بودند. شانس آوردم كه مهندس گفت از قيافه معصومانه ات خوشم آمده است  و مرا كه تازه از دانشگاه بيرون آمده بودم فوری استخدام كرد. آن روز كلي ذوق كرده بودم و در راه برگشت به خانه چند  بار توي  آینه تاكسي به خودم لبخند زده بودم؛ با این  فکر که ديگر دوران بي پولي به سر آمده است  و از ماه بعد می توانم با حقوقم هرچه می خواهم براي خودم و مادرم بخرم. از همه مهمتر دیگر می توانستیم از زير دين آقاي سماواتي هم كه ادعا می کرد عاشق مادرم هست بيرون بيايیم. درست بود كه خيلي جاها به دادمان رسيده بود اما فقط من مي دانستم که مادرم چقدر در این رابطه بی سروته اذیت می شد. طفلی شب ها از غصه خوابش نمي برد. سردردهاي ميگرني را بهانه مي كرد برای چشمهایش  که هر روز غمگین تر می شد.

هنوز دو سه روزي بيشتر از شروع كارم در شركت نگذشته بود كه مهندس صدایم كرد و گفت:«بیا  توی سالن كنفرانس و دررا هم پشت سرت ببند» با خودم گفتم لابد مي خواهد در باره فرم قراردادی که روز مصاحبه درباره آن حرف زده بود، صحبت کند. روز اول درباره شرایط  کاری گفته بود: «سه ماه آزمايشي کار می کنی، بعد اگر از کارت راضي باشم قرارداد مي بندم. درصورت قرار داد، بيمه، وام و دیگر مزایا را هم دریافت می کنی.» این یعنی دقيقا همه آن چیزهایی که نیاز داشتم تا بتوانم زندگي پر ترس و دلهره ام را  كمي امن تر كنم. وارد سالن  شدم و در را هم محکم پشت سرم بستم تا شانسی که به من رو آورده بود از در بیرون نپرد. انتهای سالن گوشه اتاق یک مجسمه اژدهای طلایی رنگ قرار داشت که با نورپردازی سالن و دود سیگار مهندس که در هوا پخش می شد، فضایی شبیه به فیلم های گانگستری بوجود آورده بود. صداي زنگدار مهندس مرا به خود آورد:« چرا آن قدر دور ایستادی؟ نزديك تربیا!» نزديك تر رفتم. مشتاقانه نگاهم کرد:« از اينجا خوش ات آمده است؟»  با بله گفتن تایید کردم. اما نگفتم چقدر حس خوبی دارم که در دفتر مرکزی یک شرکت بین المللی  کار می کنم که بیش از هزار نفر کارمند دارد. مهندس پرسید:« ورزش هم مي كني؟» و من با افتخار:«بله،  ازبچگی ورزش می کردم.» وقتی گفت : «آره، از هيكل ات معلومه، چون كمر باريك وباسن خوش فرمي داري.» خشكم زد. دوباره همان حس نا امني و ترس که همیشه با من بوده به قلبم چنگ زد. حالا همه حرف ها و حركاتش برایم معنای تازه ای پيدا کرد. نگاهش کردم و سرم را پايين انداختم. این من بودم که به جای او خجالت می کشیدم. انگار که جسورتر شده باشد گفت:« دوست پسرت حتما خيلي با تو حال مي كند!» ماندم چه بگويم. با خودم سبک سنگین کردم که اگربگويم دوست پسر ندارم خيالش راحت تر مي شود و اگر بگويم کسی را دارم سوالات خصوصی اش بيشتر و بيشتر مي شود. بدجوری گير افتاده بودم. حالا دیگر مجسمه اژدهای کنار سالن هم آماده بلعیدن من بود. باید از ادامه این بحث می گریختم. بدون آنکه به چشمانش نگاه کنم با صدای لرزان گفتم :«اگر امر ديگري نداريد بروم به بقيه كارها برسم.» بدون توجه به حرفم گفت:«چرا ازمن  فرار مي كني، من  مي توانم دوست خوبی برايت باشم.» و من  به یاد همه  آن  دوست های خوبی افتادم که از دوستی و خوبی چیز دیگری می خواستند. نگاهم برعكس دو فرزند خردسال و خندان مهندس متوقف شد که روی ميز كارش خودنمايي مي کرد، از آن کودکانی که خوشبخت بدنیا می آیند. اخمهايم  بیشتر درهم گره خورد. صدایش را شنیدم :«مي تواني به سر كارت برگردي.» نفس راحتي کشیدم. هنوز پشت ميزم برنگشته بودم که منشي شركت با هیجان پرسید:« مهندس با تو چکار داشت؟» نمي دانستم اين يكي را چطور دست به سر كنم. نگاهم با ابروهاي تتوشده اش تلاقی کرد، آنقدر ابروهایش را بالا برده بود كه به فرق  سرش رسيده بود. با این پاسخ که درباره پرونده شركت تركيه اي سوال داشت، خودم را پشت میزم که حالا برایم حکم سنگر را داشت رساندم.

از فرداي آن روز گير دادن هاي وقت و بي وقت مهندس و سوالات خصوصی اش شروع شد. به هر بهانه اي صدايم مي زد و من هر بار با بهانه ای از ادامه صحبت های غیرکاری طفره می رفتم. انگار برای او بازی جالبی شروع شده بود و هربار برای ادامه بازی به مرحله بعد، انگار این او بود که به من اجازه فرار می داد. بالاخره بازی به مرحله پایانی رسید. ساعت پنج مثل هر روز براي تحويل كارها و اجازه خروج به اتفاق سه همكار ديگرم به اتاقش رفتم، اما موقع خداحافظی از من خواست که بمانم تا گزارش کار را ظرف نیم ساعت برایش آماده کنم. سریع به پشت ميزم برگشتم و با سرعت برق شروع به کار کردم، هنوز دو خطي ننوشته بودم كه سنگینی  دست هایش را روي شانه هایم احساس کردم. سعی کردم بلند شوم اما مانعم شد. خواستم فرياد بزنم اما زبانم بند آمده بود. شوکه شده بودم. دست هایش را دور کمرم گرفت و گردنم را بوسید. گريه ام گرفت. این را از حس گرمای اشکهایم برگونه های یخ زده ام فهمیدم. دست هایش را که کمی شل کرد با تقلا از چنگش بيرون آمدم، با لبخند نگاهم کرد:«نمی دانستم این قدر بچه هستی! چرا گریه می کنی؟» پاهایم می لرزید. تنها چیزی که به ذهنم رسید را اجرا کردم؛ كيفم را برداشتم و بیرون رفتم بی آنکه نگاهش کنم.

نگهبان شرکت با بی تفاوتی نگاهم کرد، دیدن دختري که بعد از پایان ساعت کار با چشم گريان بيرون می آید برایش تعجب آور نبود. همانجا با خودم تصميم گرفتم ديگر هیچوقت به آنجا برنگردم. اما، يادم افتاد موبايلم را روي ميزکارم جا گذاشته ام. ناگزير به برگشت بودم، اما نه در آن لحظه که تمام بدنم در لرزش بود!

صبح  روز بعد به شركت رفتم. همه چیز مثل روز قبل است جز من. اتفاق دیروز را صدبار در ذهنم مرور کرده بودم و هر بار با یادآوری اش گریسته بودم. کابوسی بود که دائم در ذهنم تکرار می شد.  به آرامی پشت میزم نشستم، میزی که دیگر برایم سنگر نبود. منشی اطلاع داد که مهندس تمام وقت بیرون شرکت است. آن روز چهارشنبه بود تصمیم گرفتم روز پنجشنبه را هم سر کار بروم تا در صورت خروج از کار جدید، حداقل حقوق دو هفته  کارم را بگیرم. مهندس سرش به کار خودش بود و بجز سلام و خداحافظ و چند صحبت کاری حرفی میانمان ردوبدل نشد. يك هفته دیگر هم به همین منوال گذشت. سر ظهر بود. منتظر بودم تا همکار کانتر کناری ام از نهارخوری برگردد تا من برای نهار بروم. مهندس پروژه با تیم اجرایی اش در اتاق کنفرانس جلسه داشت  و کادر بازرگانی هم جلسه آموزشی برای به روز کردن و ارتقای سیستم های امنیتی شرکت را برگزار می کردند.

آخرین پیش فاکتورهایی که نمایندگی شرکت در آلمان فرستاده بود را وارد سیستم کردم تا بعد از آن برای نهار بروم. دلشوره عجیبی داشتم. انگار یه نفر دارد نگاهم می کند. دوباره ازپشت مانيتور سنگيني نگاهش را احساس کردم؛ لبخند زنان نزدیک شد. با خودم تکرار می کنم که این بار نمی ترسم فقط نباید چیزی را جا بگذارم. قبل از اینکه حرکتی کند از جایم پریدم. موبایلم را با حرکتی سریع از روی میز قاپیدم و کیفم را از روی چوب لباسی برداشتم. به سمت در که رسیدم داد زدم:«آشغال عوضی چطور جرات می کنی به من دست بزنی؟ ازت شکایت می کنم تا دیگر از این غلطها نکنی!» همه واحدها از صدای من به داخل اتاق ما ریختند. مانده بودند که چه شده است. دیگر صدایم نمی لرزید. همه ترسهایم ریخته بود. دو تا از دخترها در گوش هم پچ پچ کردند. لابد می گفتند تقصیر من است و مهندس محبوب شان بی گناه است یا شاید هم می گفتند دمش گرم…! تمام لرزها و ترس های روزها رها شده بود و همه نگاه ها را به سوی او برده بود: مهندس منجمد شد، سرخ شد، زبانش بند آمد؛ اژدها دیلیت شد !

از شرکت بیرون آمدم. به نگهبان شرکت  لبخند زدم. با تعجب به دختری که با خوشحالی قبل از پایان ساعت کار شرکت بیرون می آمد، نگاه می کرد.

پونه زرین